ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رودوان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رودمن مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازوگویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درونپنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رودمحمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان، گویی روانم می روداو می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رودبرگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشمچون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رودبا آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد اودر سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رودباز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنینکاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رودشب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوموین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رودگفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گلوین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رودصبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار منگرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می روددر رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رودسعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفاطاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور می شی
ازم دل می کنی ، مجبور می شی
تا مه راه رو نپوشونده ، نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم
خودم گفتم که تلخه روزگارت
منو بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مرد و راه بغضو سد کرد
به خاطر خودت ، دستاتو رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی
تو بغض هر دوتامون رو شکستی
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه دنیای تو کم نیست
می خوام یادم بره ، دست خودم نیست
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
دیر زمانی بود که در زیر آسمان تاریک تنهایی ام، کوله بار سنگین غم و اندوه خود را، بر دوش می کشیدم... لحظه ها به کندی می گذشت... تا اینکه... ستاره ای درخشیدن گرفت... در واژه نامه ی زندگی ام، غم و اندوه و تنهایی، جای خود را به واژه ی پر رنگ دوست داشتن دادند.. و حالا... با تو... در کنار تو... قدر تک تک لحظه های زندگی ام را می دانم... و کاش اینها رویا نباشد... و هنوز هم باور ندارم... این گونه تحولی را... حس می کنم فرشته ای هستی در قالب یک انسان...
دیر زمانی بود
که در زیر آسمان تاریک تنهایی ام،
کوله بار سنگین غم و اندوه خود را،
بر دوش می کشیدم...
لحظه ها به کندی می گذشت...
تا اینکه...
ستاره ای درخشیدن گرفت...
در واژه نامه ی زندگی ام،
غم و اندوه و تنهایی،
جای خود را به واژه ی پر رنگ دوست داشتن دادند..
و حالا...
با تو...
در کنار تو...
قدر تک تک لحظه های زندگی ام را می دانم...
و کاش اینها رویا نباشد...
و هنوز هم باور ندارم...
این گونه تحولی را...
حس می کنم
فرشته ای هستی در قالب یک انسان...
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یه روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو توو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید توو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی توو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راحت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما توو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم ...
کی میگه گریه قشنگه، حیف تو چشمات بباره
روی زخمای ترانه، مرحم اشکو بزاره
من باید گریه کنم من، نه تو که که بوته ی یاسی
طفلی چشمام که یه عمره، شدن از دست من عاصی
اشکاتو بزار برای، روزی که من دیگه نیستم
روزی که ردمو از هر کی بگیری میگه نیستم
چه تحملی چه صبری، وقتی از تو دور دورم
وقتی هیچ کی رو ندارم، که بشه سنگ صبورم
به خدا قسم شکستم، به خدا که پیر پیرم
سرنوشت ما همینه، تو بمونی من بمیرم
بغض فاصله شکسته، صورت ترانه خیسه
کاش می شد قصه ی ما رو، یکی از نو بنویسه
ماهی همیشه تشنم، توی این آب گلال آلود
بغضتو نشکن عزیزم، گریه سرنوشت من بود
نه تو اومدی نه بارون، هر چی چشم به جاده دوختم
توی هر راجی گریه ساز اشکامو فروختم
گریه کن جدایها ما رو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم
به خدای آسمونمون گلایه می کنم
گریه کن واسه شبهایی که بدون هم بودیم
تنهایی ، برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن سبک میشی روزهای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزها زیاد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن واسه همه ، واسه خودت ، برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا آینه شه ، باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه ، فدای گریه کردنت
در واژه های تو خاصیتی بود
از جنس ناب صداقت
صاف و زلال چو شبنم
پاک و نجیب چو مریم
وقتی که آمدی
من می شناختمت انگار !
چون سایه ای که سالها همراه با من است
وقتی تو آمدی
بر آسمان مه گرفته ی تنهایی ام
نقش ستاره کشیدم
خود نیز باور نداشتم
این گونه پر شتاب
انبوه بی قراری خود را !
شاید حضور دل انگیزت
کهنه حدیث نیم گمشده ام بود
ای از سلاله ی باران
نام تو را همواره
با نم نم مطهر باران
بر برگ های خوش نگاره ی پاییزی
خواهم نوشت
با یاد تو
سرشارم از بهانه ی پرواز
لبریزم از لطافت حسی خوب
حسی غریب و پر از راز
حسی که از کلام نخستین
بی قصد و اراده
با باوری لطیف، عجین بود
زود آشنای خوب و صمیمی !
بس دیر آمدی اما
پیدایش تو
پاداش سال های درازی
از تلخ کامی تنهایی بود
احساس می کنم
تو هدیه ی بزرگ خدایی
یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی
به جز اسم تو روی لبهای من اون روزها نبود دیگه حرفی
یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من
گفتی بهترین روزهای زندگی یعنی روزهای با تو بودن
سوز برف دستاتو می لرزوند اما گرم گرم بود دل تو
اون روز هیچ کسی تو خیابون نبود به جز قلب من و تو
یادمه اون روز تو ازم پرسیدی تا کی عاشقم می مونی
من هم می گفتم همیشه عاشقم خودت اینو میدونی
اون روزها زود گذشت حالا بین ما فاصله زیاده
می خوام که بدونم کیه که قلبشو به قلب تو داده
حالا من به عشقت می رم تو اون خیابون و می شینم
می خوام که بدونی بعد این همه سال عاشق ترینم
ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته اشک می ریزد
:Design By
Sajjad Sajjadi